پشت دریاه
قایقی خواهم ساخت ... پشت دریاها شهری است
خواهم انداخت به آب ... که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
دور خواهم شد از اين خاک غریب ... بام ها جای کبوتر هایی است
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق ... که به فواره ی هوش
بشری می نگرند
قهرمانان را بیدار کند... دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتیست
قایق از تور تهی ... مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
ودل از آرزوی مروارید... که به یک شعله، به یک خواب لطیف
هم چنان خواهم راند ... خاک، موسیقی احساس تو را میشنود
نه به آبی ها دل خواهم بست ... وصدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب به در می آرند... پشت دریاها شهری است
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران... که در آن وسعت خورشید
به چشمان سحر خیزان است
می فشانند فسون از سر گیسو هاشان... شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
هم چنان خواهم راند...
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت
|
+| نوشته شده توسط
مرد تنهای شب در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
|